ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

117

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

« پروردگارا ، اين مردى را كه نابودى فرزندان اسرائيل را دست او را نهاده‌اى ، به من نشان ده ! » در خواب مردى تهيدست را ديد كه او را بخت نصر مىخواندند و در بابل به سر مىبرد . در پى اين خواب ، به بهانهء بازرگانى روانهء بابل شد و در آن جا تنگدستان و بينوايان را به نزد خود فرا خواند و از آنان پرسشهائى كرد تا او را به سوى بخت نصر رهبرى كردند . همين كه از جاى او آگاهى يافت كسى را در پى او فرستاد و او را به پيش خود خواند و ديد مردى درويش و بيمار است . به درمان بيمارى او پرداخت تا بهبود يافت . همين كه تندرستى خود را به دست آورد ، پولى براى هزينه زندگى به دو داد و آهنگ سفر كرد . بخت نصر در حالى كه مىگريست به دو گفت : « دربارهء من تا توانستى نيكى و مهربانى كردى ولى من نمىتوانم نيكى تو را پاداش دهم . » آن اسرائيلى در پاسخ وى گفت : « آرى ، تو مىتوانى مرا پاداش دهى . هم اكنون نامه‌اى براى من بنويس كه اگر پادشاه شدى مرا آزاد بگذارى و آزار ندهى . » بخت نصر دچار شگفتى شد و گفت : « آيا مرا ريشخند مىكنى ؟ » جواب داد : « نه ، اين تنها كارى است كه انجام يافتنش محال نيست . » بعد ، هنگامى كه پادشاه ايران مىخواست از احوال شام آگاهى يابد ، مردى را كه مورد اعتمادش بود بدان سرزمين فرستاد تا از رويدادهاى آن جا و زندگانى مردمى كه در آن جا به سر مىبردند